مستقیم پیش می رفت.با گام هایی نامطمئن! هنوز هم با تردید هایش دست و پنجه نرم می کرد.فکر نمی کرد روزی فرا برسد که او هم قبای دیگران را بر تن کند و پرده ایی سیاه به روی چشمانش بکشد.ولی اشتباه می کرد.معصومیت دوران کودکی با گذر دقایق از او دور و دورتر می شد واو هر روز بیشتر در قالب بزرگسالی فرو می رفت وحال که وارد این وادی شده بود حتی چشمانش هم به روی بعضی حقایق بسته شده بود!.همه چیزش را با کودکی اش گم کرده بود دیگر نمی توانست کدورت ها را با یک شکلات یا یک لبخند ساده فراموش کند.چشمانش را معصومانه به صورت مخاطبش بدوزد و در طلب خواسته هایش اشک بریزد و پا برزمین بکوبد! وهر آنچه را که خواست بی پروا بیان کند و بزرگترهای عاقل را با سخنان به ظاهر کودکانه اش که واقعیت پاک دوران کودکی را نشان می دهدبخنداند.دنیایی ساده،پاک،دوست داشتنی و دست نیافتنی!!!
وحال که به رفتار ثانیه قبلش می اندیشید و رفتار مغرورانه ایی که در مقابل آن پسر بچه ایی که مشغول دست فروشی بودو......از خودش می پرسید ایا این عدالت است؟مگر آن کودک چند سال داشت که به خاطر اندکی پول از این سن در قالب بزرگسالی فرو رفته بود! دروغ های کودکانه پسرک به یادش آمد و قلبش به خاطر تمام این تفاوت های نابرابر فشرده شد.تا چه زمان باید با چنین صحنه هایی روبرو می شد؟تا کی با گوش هایش حرف هایی می شنید و با چشم هایش چیزهایی می دید که با واقعیت فاصله ها داشت.تا کی باید نقاب به صورت می زد وتظاهر به چیز هایی می کرد که هیچ کدام نبود؟ای کاش روزی فرا می رسید که همه با هم صادق بودند.هیچ کس از نشان دادن شخصیت واقعی خودش واهمه نداشت.ای کاش روزی فرا می رسید که همه برای خودشان،تنها برای خودشان زندگی می کردند وای کاش.....
نمی دونم از کجا شروع کنم واز چی بگم وازکدوم ای کاش هایی که تو قلبم تلنبار شده حرف بزنم.فقط می تونم بگم چی می شه از حالا به بعد یه کم هم شده تو قالب بچگی هامون فرو بریم .دنیایی داشته باشیم که در عین بزرگ بودن پاک ومعصومانه باشه اما فکر نمی کنم به این زودی ها بشه همچین روزی رو دید.