هر نیمرو حاوی یک پیام فلسفی مهم است. در هر نیمرو، همان چیزی که بنا بر فهم عمومی، دقیقا باید «تمامرو» به شمار آورده شود، به طرزی کاملا عجیب «نیمرو» نامیده شده. پس نیمرو حامل این پیام مهم است: تنها چیزی که وجود دارد نیم روست. تمامرو وجود ندارد. رو وجود ندارد: تمام حقیقت همیشه نیمی از حقیقت است و تمام فریب همیشه نیمی از فریب.
دو نیمروی عین هم نمیتوان درست کرد. هیچ دو نیمرویی در دنیا شبیه به هم نیستند. پس چیز متقارنی در جهان وجود ندارد. امر متقارن وجود ندارد. مرکز تقارنی وجود ندارد (که دو نیمرو را به تمامرو تبدیل کند). هویت وجود ندارد (تمامرو وجود ندارد). تنها رویداد (نیمرو) است که هست. که دیگر نیست (خورده شد). که رویداد (نیمروی) دیگریست که هست. که دیگر نیست (خورده شد). و همینطور تا آخر.
(حالا باز) دو نیمروی عین هم نمیتوان درست کرد. هر نیمرو رویدادی یکه است در تاریخ هنر. نیمرو هر بار به شیوهای کاملا منحصر به فرد بیان (پخته) میشود و شکلی کاملا غیرقابل پیشبینی و خاص به خود میگیرد (تابه = بوم، تخممرغ = رنگ، نیمرو = اثر هنری). پختن و خوردن نیمرو نشانهی کاملی از آفرینندگی است.
نیمرو یادآوری این نکته است که یک ماهیتابه توی آشپزخانه چقدر ممکن است از یک تابلوی هنری-تاریخی که از دیوار یک گالری آویزان شده، هنریتر باشد. نیمرو به این ترتیب ماهیت فریبکارانهی تاریخ هنر، شیوههای آکادمیکِ تولید و نقد هنری و سبک مصرف سرمایهدارانهی هنر در دنیای معاصر (هنر به مثابه کالا و تزیین) را به خوبی افشا میکند (جلز و ولز = موسیقی اعتراض).
نیمرو پذیرنده است. انواع چیزها را میتوان در نیمرو ریخت. نیمرو این توانایی را دارد که به راحتی با انواع چیزها ترکیب شود (گوجهفرنگی، فلفل دلمه، سوسیس، کالباس، خرما و ...) و هر بار کیفیتی کاملا جدید را به وجود بیاورد. زندگی با نیمرو بد نمیگذرد. نیمرو درعین سادگی بسیار انعطاف پذیر است و به طور نسبی خیلی دیر آدم را خسته میکند.
هر نیمرو با یک شوک (شکستن یک پوسته) و در پی آن با یک ریزش آزاد از درون به برون (وقتی زرده و سفیده از پوسته بیرون میآیند و روی تابه میریزد) پخته (بیان) میشود. نیمرو نمونهای ناب است از هنر اکسپرسیونیستی. یا بهتر بگوییم یک اکسپرسیونیسم انتزاعی واقعی (یک شوک، یک ریزش، دو رنگ. دایرهها را به یاد بیاورید).
نیمرو بیشک ترکیب است: روغن و تخممرغ و نمک و نان. با این حال نیمرو یک چیز واحد است، یک عنصر مطلق (مقایسه کنید با قرمه سبزی). نیمرو با وجود اینکه فقط تخممرغ نیست، فقط تخممرغ است و بس: فرآوری در اوج خلوص (روغن). تکثر در اوج یکپارچگی (تخم مرغ به مثابه مفهوم مرکزی). تزیین در اوج سادگی (نمک). و خورده شدنی کاملا عملکردی (نان). نمونهای ناب از هنر مینیمال.
در پخته شدن هر نیمرو، یک تابهی (شرایط محیطی) داغ دخیل است (تابه = ساختار). نیمرو هشداری واقعیاست در مورد چیزی که بوردیو «تحلیل برون متنی آثار فرهنگی و هنری» مینامد. توجه به تاثیر عوامل بیرون از متن بر متن. شکل نیمرو همانقدر که تابع نحوهی شکستن پوسته و ریزش سفیده و زرده است، تابع منطق بیرونی ماهیتابهی داغ هم هست.
فراتر ازین نیمرو یک تکنولوژی است در معنای «خالص» آن. یک تکنولوژی مطلق. نیمرو در طول زمان تکامل پیدا نمیکند. بشر یا بلد است نیمرو درست کند یا بلد نیست. هیچ حالت برتر و تکامل یافتهتری را نمیتوان برای یک نیمروی متعالی تعیین کرد. نیمرو یک «تکنولوژی وجودی» است.
نیمرو بر خلاف غذاهای دیگر، سخت به اسارت سرمایهداری در میآید. کم رستورانی پیدا میشود که نیمرو بفروشد. نیمرو بیگانه نمیشود و بیگانه نمیکند. نیمرو برخاسته از میل محض است. گرسنگی محض. گرسنگی بدون تشریفات. گرسنکی نه به عنوان یک «نبودن» در معده و نه به عنوان یک «فقدان». گرسنگی به عنوان «بودنِ» یک نبودن در معده. گرسنگی به عنوان یک «دارایی». نیمرو آنتی-اودیپ است. گرسنهی نیمرو بودن از جنس هوس است. از جنس میلی بیرحم. نیمرو اسطورهی مقاومت است.
نیمرو نه به عوام تعلق دارد، نه به نخبگان و به این ترتیب نیمرو تقابل میان Low culture وHigh culture را از میان برمیدارد.
و سرانجام اینکه نیمرو فراسوی منطق سنتی/مدرن حرکت میکند (برخلاف آبگوشت). در دنیای مدرن غذاهای سنتی کمکم جای خود را به غذاهــــــای تولید انبوه شدهی مدرن (Fast Food-Art-Culture-Life) میدهند، اما نیمرو با وجود اینکه به یک معنی پدیدهایست کاملا سنتی، به راحتی و عمیقا با منطق دنیای مدرن گره خورده است. تمام پیتزافروشیهای جهان هم برای رقابت با نیمرو ناتوان به نظر میرسند. نیمرو رقیب ندارد. نیمرو بهترین غذای دنیاست: