آرزوی پرواز

یکی از آرزوهایش پرنده شدن بود.پرواز کردن وشناور بودن،نه در آبی دریا که در پهنه آسمان ها!رویای کودکی اش بودوحال احساس می کرد می تواند به آرزویش برسد،شب یلدا بود.طولانی ترین شب سال!روزی که همه خانواده دور هم جمع می شدند.آقاجان کتاب حافظ را بر می داشت وفال می گرفت.سال پیش با صدای بلند آرزویش را گفته بود وهمه یکصدا به او خندیده بودند!آقاجان او را محکم در آغوش فشرده بود؛به دختر من نخندید!خودم عید امسال با هواپیما می برمت مشهدتا پرواز کردن راتجربه کنی!

اما آقاجان نماند تا به قولش را وفا کند.او رفت.یکی از روزهای زمستان بار سفرش را بست.رفت ودیگر برنگشت.هر وقت کتاب حافظ را در کتابخانه می دید با دستان کوچکش کتاب را بر می داشت.صفحه ایی باز می کرد ومی داد مادرش بخواند.آخر خودش سواد نداشت.تازه امسال راهی مدرسه شده بود.قرار بود اول عید به همراه آقاجان به مشهد برود.واز آن بالا به شهر و آدم های زیر پایش نگاه کند!واز آن بالاببیند ابرها به چه شکل هستند.همان طور که از پایین می دید؟مثل یک گلوله پنبه؟!

آقا جان رفت.کسی هم قول آقاجان یادش نماند تا دیشب که آقاجان به خوابش آمد وگفت:”دخترم فردا می برمت تا بفهمی پرنده شدن یعنی چی“

آقاجان می خواست به قولش عمل کند.او می توانست پرواز کندوصبح قبل از اینکه به مدرسه برود از مادرش پرسید:بلیط هواپیما خریدین؟قراره بریم مشهد؟

مادر به حرفش خندیدوگفت:دختر بازخیالات ورت داشت!کی گفت می ریم مشهد؟کی گفت بلیط خریدیم؟!!

پس آقاجان چه گفته بود؟مگر قرار نبود پرواز کند؟او که بال نداشت!چشمانش رابست وچهره آقاجان مقابلش جان گرفت وحرفهایش راباگوش جان شنید.بی خیال به نگاه های حیران مادرش،با صدای بلند گفت:اما من امروز پرواز می کنم.حالامی بینید!ومادر باز به اوتشر زده بودوبرادر بزرگش لقب دیوانه را به او داده بود!ولی او می دانست که آقاجان هرگز دروغ نمی گوید.از مادرش خداحافظی کرد وقبل از اینکه از خانه خارج شود به اتاقش رفت.قلکش را برداشت.اندوخته اش را برداشت!!ودرون کیفش مخفی کرد تا مادر آن رانبیندو با احتیاط از خانه خارج شد.می خواست پیش آقاجان برود.او قول داده بود که می تواند مثل پرنده ها پرواز کند!آقاجان قول امروز راداده بود!باید پیشش می رفت واز او کمک می گرفت.دیگر بچه نبود.هفت سال داشت!برای رفتن احتیاج به ماشین داشت.کنار خیابان ایستاد ودست تکان داد.ماشینی نگاه داشت.مردی که پشت فرمان نشسته بود صورت آرامی داشت،یک جور خاص مهربان بود!مردی هم بر روی صندلی کناری نشسته بود که نمی شد گفت شبیه راننده است ولی...از آن دومرد هم ترسید وهم نترسید!!!”می خوام برم پیش آقاجان“”تنهایی!“”من بزرگ شدم.هفت سالمه“”آدرسش رو بلدی؟“آدرس را بلد بود!وخودش تعجب کرد!مرد بدون سوال بیشتر سوارش کرد.پیش آقاجان می رفت .او قول داده بود نه یکبار بلکه دو بار!حتما آقاجان هم منتظرش بود!بله حتما منتظرش بود!به مرد راننده نگریست که بدون هیچ سوالی او را می برد بدون اینکه بپرسد پول دارد یا نه!به کیفش دست کشید.قلکش پر پر بود!

به محض رسیدن دو مرد هم با او پیاده شدندودر کنارش به را افتادند.برگشت و گفت:خودم راه رو بلدم.”ما هم همراهت می یایم.“از آن دو مرد ترسید.از تنهایی و سکوت اطرافش ترسید!اما تا به روبرو نگریست آقاجان را دید.داشت به رویش می خندید.به سویش پر کشید!درست مثل یک پرنده بین زمین وهوا معلق شد.وتازه به اطرافش دقت کرد.دور و بر او خالی نبود!پدر را دید، مادر را دید،برادر و خواهر هایش را دیدو...همین طور کسی را دید که روی دست می بردند.جثه کوچکی داشت.رویش ملافه ایی سفید کشیده شده بود و...به آقاجان نگاه کرد که به قولش وفا کرده بود!چه حس شیرینی داشت!درست مثل یک پرنده سبک بال شده بود.دست در دست آقاجان داده بود وحس شیرین آزادی را با تمام وجود حس می کرد

نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد