دنیایی پرازسکوت

خیابان مقابلش رارد کرد مثل هزاران بار دیگر.اما نه،این بار فرق می کرد.سرچهارراه چیزی در وجودش تغییر کرد.یک اتفاق تازه،شیرین ودوست داشتنی!تمام هوش وحواسش راسر چهارراه در کنار آن دختر زیبا رو جاگذاشته بود!کسی که ممکن بود دیگرهرگزاورانبیند.اما نه،دختر با تمام غریبه بودنش آشنابود!گویی اورا می شناسد.از کنارش گذشت.سعی کرد بی تفاوت باشد اما هر چه کردنتوانست بر خودش مسلط شود.پاهایش او را یاری نمی کردند.چند قدم بیشتر نتوانست برداردبه عقب برگشت.دختر از چهارراه گذشته بود.با حالت دو،خودش را به کنارش رساند.ولی نمی دانست چه باید بگوید!باخودش کلنجاررفت تا توانست بگوید” ممکنه چند لحظه وقتتون رو بگیرم؟“دخترک هیچ حرکتی نکرد.انگار وجود هیچ کس رادرکنارش احساس نمی کرد!گویی در عالمی دیگر می زیست.چمله اش را تکرار کرد.اماباز اتفاقی نیفتاد.انگار هجای هیچ حرفی به گوش دختر نمی رسید!این بارراهش راسدکرد.نتیجه داد،چشمان مخموروزیبای دخترک به صورتش دوخته شد وباز هیچ کلامی زده نشد.فقط یک تای ابروی دختر بالا رفت وسرش به علامت سوال چندبار تکان خورد.

 می شه چندلحظه وقتتون روبگیرم؟" دخترک بدون هیچ کلام دستش به داخل کیفش رفت،کاغذومدادی بیرون آوردونوشت:”فکرنمیکنم حالادیگه مایل باشید وقتتون رو به من بدید!“ودستش رابه روی گوش هایش گذاشت ولبخندی تلخ به لب آورد ورفت.

آن تکه کاغذ امادردستان جوان همچنان دیده می شد ونگاهش همچنان درپی قدم های دخترک بودودرذهنش سعی می کرد دنیایی بدون صدا را تجربه کند...

"تاحالا شده به جای اینکه به زمین وزمان گیربدیم ،بشینیم فکرکنیم چه چیزایی داریم که دیگرون ندارن؟یکی ازدوستان من ناشنواست.نمی شنوه واین یعنی نمی تونه حرف هم بزنه.هرجابره باید یکی ازدوستان حرفارو روی یک کاغذ بنویسه واون بخونه ویادداشت برداری کنه!هروقت اونو می بینم با خودم می گم خدایا شکرت به خاطر تمام اون چیزایی که به مادادی."

نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد