دوباره آمد از ره،قبیله پاییز
غریبه!فصل سفر،فصل کوچ شده برخیز
تمام وسعت این شهر،غرق خون شده است
برو...برو،تواز این ورطه جنون آمیز
غریبه!چاره دردت فقط غزل خوانی است
غزل بخوان وبه یاد گذشته ها اشک بریز
من از عبور تمامی فصل ها سیرم
واز طلوع وغروب ستاره ها هم نیز
تمام فصل دلم تکه تکه از غم توست
بگو به غیر سوختنم چه چاره ایست؟عزیز!
......
وحافظ از غم تو با من چنین می گفت
”که در مقام رضا باش واز قضامگریز“
سفر به خیر مسافر!خدانگهدارت
برو ...برو تواز این ورطه جنون آمیز
......