پسرک گل فروش

 

صدای نرم وآهسته و نرگس در گوشش می پیچید«داداش تولدم اون عروسک خوشگله رو می خری؟»طنین صدای نرگس او را از رفتن منصرف کرد.سر چهار راه ایستاد و دسته های گل را در دستش فشرد.چشمان معصومش به صورت تک تک راننده هایی که پشت چراغ ایستاده بودند خیره می شد.مظلومیتی که در عمق مردمک چشمانش لانه داشت همیشه در وجود تک تک عابرین بی اعتنا رخنه می کرد وآنها را وامی داشت که برای خرید دسته ایی از گل شیشه اتومبیل را پایین بکشند اما هوای سرد آن روز آنها را از خرید منصرف می کرد و نگاه هایش قادر نبود قلب سنگ آنها را نرم کند.با سبز شدن چراغ از خیابان فاصله گرفت وباز چشمش به عروسک کوچکی که در پشت ویترین به او می خندید خیره شد.چشمان عروسک نیرویی تازه به او بخشید واو را برای فروختن گل ها مصمم تر کرد.می دانست تا زمانی که تمام گل ها را نفروشد پول خرید عروسک جور نخواهد شد!پسرک گل فروش آن قدر فریاد زد!آن قدر به چشمان دیگران خیره شد و پا به پای خورشید از این چهارراه به چهارراه دیگر رفت تا هوا تاریک شد و شب هنگام در حالی که دستانش در جیب شلوارش مشتی پول را می فشرد و قلبش از خوشحالی هدیه ایی که می خواست به خواهرش بدهد چون قناری به سینه اش می کوفت در آن هوای سرد خود را به پشت مغازه رساند و هنگامی که پول را از داخل جیبش در می آورد که برای خرید وارد مغازه شود یک جوان به او تنه زد و پول را از دستانش گرفت!وتن خسته و کوچک پسرک را به زمین انداخت و قلب عاشق او را شکست!!!دنیا در برابر دیدگان کودکانه پسرک تیره و تار شد.شادی اش به غم نشست و پاهای ناتوانش که از شوق خستگی را از یاد برده بود دیگر یارای تحمل جسم کوچکش را نداشت.دو زانویش خم شد و همان جا بر روی زمین سیمانی نشست ودقایقی گریست اما وقت برای گریستن نداشت.اشکش را پاک کرد وازجابرخاست .باید به دنبال بهانه ایی می گشت تا بتواند خواهرش را قانع کند زیرا او به خوبی می دانست که برای او ژان وال ژانی وجود ندارد که وقتی مایوس به خانه باز می گردد او را با خرید عروسک غرق شادی کند!

نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد