-
تولدی دوباره
شنبه 26 آذرماه سال 1384 11:03
هنوز دشواری را نشنیده بودم که به راه افتادم وجاده از خودم می گذشت وهمچنان که زمان از گرده کمند هزاران تسمه می کشید من می رفتم.از دشواری که امکان مرورش نیست.گویا جدولی است که حل شده باشد. تو هدف نبودی ومن رقابت نبودم، هرگز شاید اگر می دانستم کجا ایستاده ام،رفتنم از خود،خودی که پر از بی راه بود،آسان تر می نمود.این جا که...
-
دکمه های نیلوفری
شنبه 26 آذرماه سال 1384 11:02
دنیا آنقدر بزرگ نیست می توانی به راه خویش روی بر نیمکتی سنگی بنشینی کتیبه های کهن را برای ماه بخوانی پیراهنت را که روزی دکمه های نیلوفری داشت سمت تاریکی بیاویزی گاهی،ماهی هانیز راه خانه راگم می کنند
-
درخت ایستادن
شنبه 26 آذرماه سال 1384 11:01
موسیقی گام هایت سالهاست در ذهنم مرور می شود به سادگی از کنار همین شهر رد می شوی بی آنکه ببینی اینجا ایستاده ام *********************************** چقدر سبد نگاهت خالی است کاش مرا کال می پذیرفتی!
-
آرام ترازخواب درختان
شنبه 26 آذرماه سال 1384 11:00
می دانم دیر کرده ام.می دانم خیابان ها تمام شده اندوپاهای من هنور نرسیده اند.می دانم بنفشه های پارسال دیگر بر نمی گردندوعقربه ها حتی یک ثانیه هم منتظر نمی مانند. پاره های روحم روی دفترم،فرش کهنه ام ونان ها افتاده است.هر چه جستجو می کنم نمی توانم نام تو را لمس کنم.هر چه دستم را دراز می کنم نمی توانم ستاره ایی بچینم.......
-
سفربه خیرمسافر
شنبه 26 آذرماه سال 1384 10:59
دوباره آمد از ره،قبیله پاییز غریبه!فصل سفر،فصل کوچ شده برخیز تمام وسعت این شهر،غرق خون شده است برو...برو،تواز این ورطه جنون آمیز غریبه!چاره دردت فقط غزل خوانی است غزل بخوان وبه یاد گذشته ها اشک بریز من از عبور تمامی فصل ها سیرم واز طلوع وغروب ستاره ها هم نیز تمام فصل دلم تکه تکه از غم توست بگو به غیر سوختنم چه چاره...
-
دنیایی پرازسکوت
شنبه 26 آذرماه سال 1384 10:55
خیابان مقابلش رارد کرد مثل هزاران بار دیگر.اما نه،این بار فرق می کرد.سرچهارراه چیزی در وجودش تغییر کرد.یک اتفاق تازه،شیرین ودوست داشتنی!تمام هوش وحواسش راسر چهارراه در کنار آن دختر زیبا رو جاگذاشته بود!کسی که ممکن بود دیگرهرگزاورانبیند.اما نه،دختر با تمام غریبه بودنش آشنابود!گویی اورا می شناسد.از کنارش گذشت.سعی کرد بی...
-
رویایی ترین روز زندگی ام
شنبه 26 آذرماه سال 1384 10:50
با مدادرنگی روز آمدنت را نقاشی می کنم وجاده های رفتنت را خط خطی! کسی برای من نیست.بیا غلط های زندگی ام را به من بگو وزیراشتباهاتم را خط بکش. بودنت مثل دریایی مرا در بر می گیرد.آنجا که تو هستی ،ماهی ها هم نمی توانند بیایند چه رسد به من............!!! کدام صبح می آیی؟ کدام چمدان مال توست؟کدام دست تورا به من می...
-
فراموشی
جمعه 25 آذرماه سال 1384 18:28
با قدم های من راه می رود مردی که دستانش را در جیب بارانی اش جا گذاشته وچشمانش را پشت قاب عینک به هر کس می رسد سر تکان می دهد. وهر گاه با نام کوچک من صدایش می زنند برمی گردد وهمیشه پشت در،یادش می افتد کلید را در جیب بارانی من جا گذاشته و مرا در خیابان!
-
هیچ دستمالی به یادگارنگذار
جمعه 25 آذرماه سال 1384 18:24
کمکم نامت از روی زخم هایم پاک می شود روزی که آمدی فقط یک جرقه بود وخیال کردی که وسعت آتش به سمت زخم های من است می دانستم به یادت نمی ماند که آتش شبیه یک بازی روزی از روی زخم هایم می پرد روزی که می روی هیچ دستمالی به یادگار نگذار زخم هایم می خواهند کمی زندگی کنند.