آرزوی آخر

پیرزن با قامتی خرد و شکسته در رختخوابش غلت زد.پتو را به گوشه ایی انداخت و به جای خالی همسرش نگریست و گفت:رحیم باز کجا غیبت زده؟

پاهای دردناکش را حرکت داد و به سختی با گرفتن دیوار از جا برخاست .پاهای قوس دارش نیاز به عصا را تمنا می کرد و چشمان کم سویش عصای چوبی را چون خطی تیره در انتهای اتاق نشان کرده بود و قلب همیشه مهربانش باز عزیزترین کسش را طلب می کرد.چادر سیاه را به سر انداخت و عصا زنان خود را به در حیاط رسانید.حال عجیبی داشت .نیرویی عجیب و ناگفتنی او را به سوی در حیاط می راند.احساسش می گفت عزیز کوچکش را بعد از سال ها خواهد دیدنمی دانست بخندد ! بگدید ! یا ...

در پاهایش قدرتی را می دید که در باور خودش نمی گنجید! هیچ دردی احساس نمی کرد.عضلاتش بی حس بود وهر چندقدمهایش کوتاه و آهسته به زمین می رسید اما سریع تر از همیشه به در خانه رسید.به محض گشودن در چهره به چین نشسته همسرش ضاهر شد که می پرسید:    « مریم کجا؟»

اعتنایی نکرد.به ندای دلش گوش داد و به جایی رفت که سالها پیش برای خاطره ساز شد !تنها یک آرزو داشت:«مرگ در قبال دیدن فرزندش را از خدا می خواست!!!»

اما به ناگاه خیالاتش با اسیر شدن عصا در چاله ایی ازآب بال وپر گشود و رفت و او را در دنیایی از واقعیت رها ساخت.دنیایی پر از آدم های بی تفاوت ! قدم هایی که اتوماتیک وار از کنارش می گذشت و مال کسانی بود که چشمشان به روی پیرزنی افتاده بر زمین بسته بود ! اشک به چشمانش آمد و زیر لب گفت:«اگر سعیدم اینجا بود دستم را می گرفت و...»

دستی به سمتش دراز شد و صدایی جوان و روح افزا در گوشش طنین کرد.«مادر دستت رو بده به من »

سرش با حرکتی سریع برگشت و به چهره پسرک جوان خیره شد.سنش را بین بیست تا بیست و پنج تخمین زد.نگاه خیره اش به روی چهره پسرک خیره ماند و قلب رنج کشیده اش در خطوط چهره جوانانه پسر به دنبال رد کودکی می گشت که فرزند او بود ! پاره روحش !بی اختیار پرسید:«اسمت چیه؟»پسرک که همچنان دستش برای کمک دراز بود از سوال پیرزن جا خورد.اما گفت:«سعید.»

قلب پیرزن تیر کشید و آهی جان سوز از دهانش خارج شد.چشمان پسرک؛نوع نگاهش؛خال زیر چانه اش؛هنوز حالات کودکی را حفظ کرده بود و این شباهت داشت آرزوی پیرزن را بر آورده می کرد.........آرزویی که به خاطرتش از خانه بیرون آمده بود..............

جلوه تو

درختی است در کوچه

                      کوچه ایی که هر روز

                                              بی تفاوت از آن رو می شوی.

**************************************************

خواب و بیداری

 

چه بود راز آن خواب؟

                      سکوت بود و تو

سبدی گل در کنارت         اما یکی ماند

                                               باقی را به دور انداختی

                           در هولناکی نا کجا......

***************************************************

جلوه تو

 

نامت تصوریست بدیهی

که هیچ ارسطویی به درکش نمی رسد.

**************************************************

راه بی برگشت

 

گفته بودی جاده ایی

و من عابر

اما......

*****************************

مشق شب

 

وقتی خورشید مشق شب راخط زد

دیگر هیچ کس به تاریکی نیندیشید

 

پرواز

پرواز باید کرد

                 دست در دست باد

                                          به زیبایی پرواز پرستو  

                                                                      به سبکبالی بال های پروانه

سفر باید کرد

                  ساده تر از هجرت

                                         چشم در چشم خورشید

                                                                         هم نفس با غروب

                                                                                                 .....

 

فرار

از سروصدای شدیدی که در بیرون اتاق به پا شده بود،چشمانش گشوده شد.خودش را روی تخت نیم خیز کرد،می خواست از جایش برخیزداما...صداها شدیدتر شد.قلبش شروع به زدن کرد.به شدت ترسیده بود.آن روز هرگز گمان نمی کرد آن دادوفریادها شروع دعواهای هر روزه باشد!آن روز به شدت گریست وبعد از آن اشک هایش همیشه برای جاری شدن در نهانخانه چشمانش به انتظار نشست.هرگز فکر نمی کرد عاقبت زندگی آنها اینچنین شودوحال دوسال از جدایی پدر ومادرش می گذشت.آن دو در نهایت سقاوت و بدون هیچ اعتنایی به وجود او،راهشان رااز هم جداکردند.هریکجاده ایی رامقابل خود علم کرد واو شد سنگی بر سر راهشان.هریک اورا به مانند توپی به هم پاس می دادند واودر این دست به دست شدن ها از هم پاشید!پرده ایی اشک چشمانش را پوشاندهمه چیز به سرعت شروع شدوباهمان سرغت خاتمه یافت ودر نهایت نه پدر او را می خواست نه مادر !!پدر که راه دیار غربت مسیرراهش شدوفرزندش شی ایی اضافی!وشوهر جدید مادر او را نمی خواست!این بار سپرده شد به دستان مادر بزرگ.کسی که شب گذشته در اوج پیری وتنهایی جان سپرد!وبارفتنش باز او تنها ماند واین بارتبدیل شد به یک توپ سرگردان!!!که هیچ مقصدی نداشت.مادر مجبور شد او رانزدخودببرد.موجوداضافه بودن غیراز این معنایی داشت؟آخ که چه احساس بدی است سربار بودن واین احساس رابابندبندوجودش حس کرد.خصوصا وقتی شوهر مادرش به خاطر او با مادرش دعوا کرد!رفتن مادربزرگ هرچقدر هم برایش سخت بود اما این حس آخری در گوشش مدام زمزمه می شد.گویی شخصی درست در کنار گوشش فریاد می زد:بیچاره!اضافی!کسی تو رو نمی خواد!تا کی سر بار بودن!پا شو یه کاری بکن.

در نهایت ناامیدی گریه کرد.به هق هق افتاد ام صدا دست بردار نبود.حسی سریع به مانند یک صائقه از درونش گذشت بله اوهم باید راهش راجدامی کرد.یک زندگی مستقل!تنهاراه نجات فرار بود!!!نیمه های شب صلانه صلانه از خانه شد ودیگر هرگز نتوانست بازگردد...وحال در آن گوشه پرت پارک به این می اندیشید که ای کاش برای همیشه سر بار دیگران می ماند ولی عاقبت کارش به اینجا نمی رسید.همه چیزش را باخته بود.همه چیز وتنها راه نجات....روز بعد خورشید که در اوج زیبایی وروشنایی به جایگاه همیشگی اش آمد تنها توانست پیکر جوان دختری رانمایان کند که در اندوه وتنهای بادرد وحشتناک بی عدالتی برای همیشه خفته بود.کسی که گناهش این بود:دوموجود خودخواه هرگز نخواسته بودند او را ببیننذ!وقلب پاک او را در همان دوران لبریز از کینه ونفرت به حال خودش رها کردند تا در تمام ساعات تنهایی با خود خلوت کند وروز به روز بیشتر در سایه افسردگی فرو رود ودر آخر...

می دونم این داستان می تونه چهره واقعی به خودش بگیره.خیلی از داستان ها هستن که در واقعیت اتفاق می افتن اما آرزو دارم که هرگز چنین اتفاقاتی نیفته!!!!!میدونید به چی فکر می کنم ؟چی میشد که هکه آدما فقط یه رو داشتند؟ولی خنده داره چون دست ما دو رو داره پس خودمون هم...

آرزوی پرواز

یکی از آرزوهایش پرنده شدن بود.پرواز کردن وشناور بودن،نه در آبی دریا که در پهنه آسمان ها!رویای کودکی اش بودوحال احساس می کرد می تواند به آرزویش برسد،شب یلدا بود.طولانی ترین شب سال!روزی که همه خانواده دور هم جمع می شدند.آقاجان کتاب حافظ را بر می داشت وفال می گرفت.سال پیش با صدای بلند آرزویش را گفته بود وهمه یکصدا به او خندیده بودند!آقاجان او را محکم در آغوش فشرده بود؛به دختر من نخندید!خودم عید امسال با هواپیما می برمت مشهدتا پرواز کردن راتجربه کنی!

اما آقاجان نماند تا به قولش را وفا کند.او رفت.یکی از روزهای زمستان بار سفرش را بست.رفت ودیگر برنگشت.هر وقت کتاب حافظ را در کتابخانه می دید با دستان کوچکش کتاب را بر می داشت.صفحه ایی باز می کرد ومی داد مادرش بخواند.آخر خودش سواد نداشت.تازه امسال راهی مدرسه شده بود.قرار بود اول عید به همراه آقاجان به مشهد برود.واز آن بالا به شهر و آدم های زیر پایش نگاه کند!واز آن بالاببیند ابرها به چه شکل هستند.همان طور که از پایین می دید؟مثل یک گلوله پنبه؟!

آقا جان رفت.کسی هم قول آقاجان یادش نماند تا دیشب که آقاجان به خوابش آمد وگفت:”دخترم فردا می برمت تا بفهمی پرنده شدن یعنی چی“

آقاجان می خواست به قولش عمل کند.او می توانست پرواز کندوصبح قبل از اینکه به مدرسه برود از مادرش پرسید:بلیط هواپیما خریدین؟قراره بریم مشهد؟

مادر به حرفش خندیدوگفت:دختر بازخیالات ورت داشت!کی گفت می ریم مشهد؟کی گفت بلیط خریدیم؟!!

پس آقاجان چه گفته بود؟مگر قرار نبود پرواز کند؟او که بال نداشت!چشمانش رابست وچهره آقاجان مقابلش جان گرفت وحرفهایش راباگوش جان شنید.بی خیال به نگاه های حیران مادرش،با صدای بلند گفت:اما من امروز پرواز می کنم.حالامی بینید!ومادر باز به اوتشر زده بودوبرادر بزرگش لقب دیوانه را به او داده بود!ولی او می دانست که آقاجان هرگز دروغ نمی گوید.از مادرش خداحافظی کرد وقبل از اینکه از خانه خارج شود به اتاقش رفت.قلکش را برداشت.اندوخته اش را برداشت!!ودرون کیفش مخفی کرد تا مادر آن رانبیندو با احتیاط از خانه خارج شد.می خواست پیش آقاجان برود.او قول داده بود که می تواند مثل پرنده ها پرواز کند!آقاجان قول امروز راداده بود!باید پیشش می رفت واز او کمک می گرفت.دیگر بچه نبود.هفت سال داشت!برای رفتن احتیاج به ماشین داشت.کنار خیابان ایستاد ودست تکان داد.ماشینی نگاه داشت.مردی که پشت فرمان نشسته بود صورت آرامی داشت،یک جور خاص مهربان بود!مردی هم بر روی صندلی کناری نشسته بود که نمی شد گفت شبیه راننده است ولی...از آن دومرد هم ترسید وهم نترسید!!!”می خوام برم پیش آقاجان“”تنهایی!“”من بزرگ شدم.هفت سالمه“”آدرسش رو بلدی؟“آدرس را بلد بود!وخودش تعجب کرد!مرد بدون سوال بیشتر سوارش کرد.پیش آقاجان می رفت .او قول داده بود نه یکبار بلکه دو بار!حتما آقاجان هم منتظرش بود!بله حتما منتظرش بود!به مرد راننده نگریست که بدون هیچ سوالی او را می برد بدون اینکه بپرسد پول دارد یا نه!به کیفش دست کشید.قلکش پر پر بود!

به محض رسیدن دو مرد هم با او پیاده شدندودر کنارش به را افتادند.برگشت و گفت:خودم راه رو بلدم.”ما هم همراهت می یایم.“از آن دو مرد ترسید.از تنهایی و سکوت اطرافش ترسید!اما تا به روبرو نگریست آقاجان را دید.داشت به رویش می خندید.به سویش پر کشید!درست مثل یک پرنده بین زمین وهوا معلق شد.وتازه به اطرافش دقت کرد.دور و بر او خالی نبود!پدر را دید، مادر را دید،برادر و خواهر هایش را دیدو...همین طور کسی را دید که روی دست می بردند.جثه کوچکی داشت.رویش ملافه ایی سفید کشیده شده بود و...به آقاجان نگاه کرد که به قولش وفا کرده بود!چه حس شیرینی داشت!درست مثل یک پرنده سبک بال شده بود.دست در دست آقاجان داده بود وحس شیرین آزادی را با تمام وجود حس می کرد

چشمان غرور

مستقیم پیش می رفت.با گام هایی نامطمئن! هنوز هم با تردید هایش دست و پنجه نرم می کرد.فکر نمی کرد روزی فرا برسد که او هم قبای دیگران را بر تن کند و پرده ایی سیاه به روی چشمانش بکشد.ولی اشتباه می کرد.معصومیت دوران کودکی با گذر دقایق از او دور و دورتر می شد واو هر روز بیشتر در قالب بزرگسالی فرو می رفت وحال که وارد این وادی شده بود حتی چشمانش هم به روی بعضی حقایق بسته شده بود!.همه چیزش را با کودکی اش گم کرده بود دیگر نمی توانست کدورت ها را با یک شکلات یا یک لبخند ساده فراموش کند.چشمانش را معصومانه به صورت مخاطبش بدوزد و در طلب خواسته هایش اشک بریزد و پا برزمین بکوبد! وهر آنچه را که خواست بی پروا بیان کند و بزرگترهای عاقل را با سخنان به ظاهر کودکانه اش که واقعیت پاک دوران کودکی را نشان می دهدبخنداند.دنیایی ساده،پاک،دوست داشتنی و دست نیافتنی!!!

وحال که به رفتار ثانیه قبلش می اندیشید و رفتار مغرورانه ایی که در مقابل آن پسر بچه ایی که مشغول دست فروشی بودو......از خودش می پرسید ایا این عدالت است؟مگر آن کودک چند سال داشت که به خاطر اندکی پول از این سن در قالب بزرگسالی فرو رفته بود! دروغ های کودکانه پسرک به یادش آمد و قلبش به خاطر تمام این تفاوت های نابرابر فشرده شد.تا چه زمان باید با چنین صحنه هایی روبرو می شد؟تا کی با گوش هایش حرف هایی می شنید و با چشم هایش چیزهایی می دید که با واقعیت فاصله ها داشت.تا کی باید نقاب به صورت می زد وتظاهر به چیز هایی می کرد که هیچ کدام نبود؟ای کاش روزی فرا می رسید که همه با هم صادق بودند.هیچ کس از نشان دادن شخصیت واقعی خودش واهمه نداشت.ای کاش روزی فرا می رسید که همه برای خودشان،تنها برای خودشان زندگی می کردند وای کاش.....

نمی دونم از کجا شروع کنم واز چی بگم وازکدوم ای کاش هایی که تو قلبم تلنبار شده حرف بزنم.فقط می تونم بگم چی می شه از حالا به بعد یه کم هم شده تو قالب بچگی هامون فرو بریم .دنیایی داشته باشیم که در عین بزرگ بودن پاک ومعصومانه باشه اما فکر نمی کنم به این زودی ها بشه همچین روزی رو دید.

تولدی دوباره

هنوز دشواری را نشنیده بودم که به راه افتادم وجاده از خودم می گذشت وهمچنان که زمان از گرده کمند هزاران تسمه می کشید من می رفتم.از دشواری که امکان مرورش نیست.گویا جدولی است که حل شده باشد.

تو هدف نبودی ومن رقابت نبودم،     هرگز

شاید اگر می دانستم کجا ایستاده ام،رفتنم از خود،خودی که پر از بی راه بود،آسان تر می نمود.این جا که منم زمان آن نیست که بتوان تنظیمش کرد،گویا هیچ نمانده است.

سرگردانی هست.ولی پاسخی نداردیاپاسخ را من نمی یابم.

انگار عشق است همین که اثباتم از اوست.

بی مخاطبی ام آن قدر وقت ندارد که اگر زمان بایستدوسلام کند لبخندی بزند

تو اما               آن فرزند زمان خودت که از خواب های من جلوتر است.

کسی برای من نیست واگر نه خطاب این همه بی مخاطبی نیست.

تو حسرت آن چیزی که نداری ومن حسرتی که خود نمی دانمش/نمی شمارمش.

اقلیمی است در من که هوایش بی فصلی است و رجعتی که اگر ممکن باشد ابدیت را به اندوه شروقی خواهد برد شایسته خاموشی.

آن قدر عاشقم که تماشایت کنم اما دقایقی که نداری و ندارم که صبر کنم.

اصلا تو در روایت خطی من .....،تو نیستی که روستاییان فطرت نیازموده شان را در تابش چشمانت به تماشا می گذارندوهمه هر چه اساطیر طلایی دارند در تو مدفون می کنند که بی کاشف بماند.

روزگار اگر باقی بود آنچنان می نوشتمت تا همه کوهستان ها از آن تو باشد چنان که چون فراز آیی از خود آسمان بلندتر شوی.

تویی که نگاهت واژه هایند وحریمی که تودر آنی ومی باید باشی تنها شایسته توست.

امکان دوباره میلاد مرا احیا کن.

تو اما سخن وتملکی ناممکن هستی ودر هجای ادا نشده که توقف هیچ کس در آن حادثه نخواهد بود.

در زمینی که،ابزار آن همه سزاواری نبود تا سرشت خدایگان را برتابد.

واینی که در توست بی سواست وسلامتت را درختان اقتدار تضمین می کنند.

ومن در این شگفتم وتامل می کنم که تو ،تو نیستی که تبسمت بشارت بهار می داد وطنین صدایت شگفتی رستاخیز بود یا می توانست باشد.صدایی که دیگر هرگز نخواهم شنید.

رستاخیز تو.

رستاخیز حکماتت،که دیگر سروده نخواهد شد. 

 

***************************************************************

میعاد.

از گذشته می آیی

با خاطرات کهنه سال کودکی وآوای خیس قدم ها

چند سال گذشته است؟

شکوفه های آسمان را بشمار

از خواب اول که بگذری

در حریر سبز

دنباله های پیراهن های پولک دوز من است که می گذرد.

چند سال آخر،چند سال؟!

شکوفه های پیراهن مرا بشمار

از خواب آخر که بگذری

در حریر شب

دنباله های پیراهن توست که می گذرد.

دکمه های نیلوفری

دنیا آنقدر بزرگ نیست

می توانی به راه خویش روی

بر نیمکتی سنگی بنشینی

کتیبه های کهن را

برای ماه بخوانی            پیراهنت را

                                          که روزی

دکمه های نیلوفری داشت

سمت تاریکی بیاویزی

گاهی،ماهی هانیز

راه خانه راگم می کنند

درخت ایستادن

موسیقی گام هایت

سالهاست در ذهنم مرور می شود

به سادگی از کنار همین شهر رد می شوی

بی آنکه ببینی اینجا ایستاده ام

***********************************

چقدر سبد نگاهت خالی است

کاش مرا کال می پذیرفتی!

آرام ترازخواب درختان

می دانم دیر کرده ام.می دانم خیابان ها تمام شده اندوپاهای من هنور نرسیده اند.می دانم بنفشه های پارسال دیگر بر نمی گردندوعقربه ها حتی یک ثانیه هم منتظر نمی مانند.

پاره های روحم روی دفترم،فرش کهنه ام ونان ها افتاده است.هر چه جستجو می کنم نمی توانم نام تو را لمس کنم.هر چه دستم را دراز می کنم نمی توانم ستاره ایی بچینم....

باور کن دل من اتفاقی نیست.می توانی از گل سرخی که در ترانه هایم شکفته اند بپرسی.می توانی از همه رهگذرانی که در پیاده روهای دلتنگی زیر باران مانده اند بپرسی یا نه از اولین پرنده ای که فردا بیدار می شود.

من سالهاست که تورا می شناسم.شبی همراه یک شهاب کوچک بر پشت بام خانه تو افتادم.هر روز صدایم را در بوته های یاس پنهان می کردم وتوبی آنکه مرا بشناسی از حیاط گه می گذشتی صدایم را می بوییدی.کاش می توانستم باز هم سالها در باغچه ایی که روبه روی توست ساکن باشم شاخه در شاخه میخک ها ورازقی ها به تو صبح به خیر بگویم.

وقتی نگاهم می کنی،حرف هر چه هست در دهانم منجمد می شود.باور کن من یک شعر ناتمامم که از آسمانی دیگر به زمین افتاده ام واگر روزی نام تو در کنارم بنشیند غزلی خواهم شد که ..........

می دانم دیر کرده ام،خیابان ها تمام شده اندوتو پشت یک درخت مدیترانه ایی سکوت کرده ایی. دهانم در اندوه غرق شده است.به اشک هایی که در قلبم لانه کرده اند می گویم تو را صدا کنند!

*************************************************************

باران که ببارد،از پرستو می پرسم

این همه سال کجا بودی؟

بعد دستهایت را

که به سرودی هزار ساله می ماند

نشانش می دهم

ودشنه های باستانی را

یکی یکی از گلویش بیرون می آورم

باور کن ،باران که ببارد

حرفی برای گفتن پیدا می کنم.

************************************************

نامت تصویریست بدیهی

که هیچ ارسطویی به درکش نمی رسد!

************************************************