سفربه خیرمسافر

        

دوباره آمد از ره،قبیله پاییز

غریبه!فصل سفر،فصل کوچ شده برخیز

تمام وسعت این شهر،غرق خون شده است

برو...برو،تواز این ورطه جنون آمیز

غریبه!چاره دردت فقط غزل خوانی است

غزل بخوان وبه یاد گذشته ها اشک بریز

من از عبور تمامی فصل ها سیرم

واز طلوع وغروب ستاره ها هم نیز

تمام فصل دلم تکه تکه از غم توست

بگو به غیر سوختنم چه چاره ایست؟عزیز!

......

وحافظ از غم تو با من چنین می گفت

”که در مقام رضا باش واز قضامگریز“

سفر به خیر مسافر!خدانگهدارت

برو ...برو تواز این ورطه جنون آمیز

......            

دنیایی پرازسکوت

خیابان مقابلش رارد کرد مثل هزاران بار دیگر.اما نه،این بار فرق می کرد.سرچهارراه چیزی در وجودش تغییر کرد.یک اتفاق تازه،شیرین ودوست داشتنی!تمام هوش وحواسش راسر چهارراه در کنار آن دختر زیبا رو جاگذاشته بود!کسی که ممکن بود دیگرهرگزاورانبیند.اما نه،دختر با تمام غریبه بودنش آشنابود!گویی اورا می شناسد.از کنارش گذشت.سعی کرد بی تفاوت باشد اما هر چه کردنتوانست بر خودش مسلط شود.پاهایش او را یاری نمی کردند.چند قدم بیشتر نتوانست برداردبه عقب برگشت.دختر از چهارراه گذشته بود.با حالت دو،خودش را به کنارش رساند.ولی نمی دانست چه باید بگوید!باخودش کلنجاررفت تا توانست بگوید” ممکنه چند لحظه وقتتون رو بگیرم؟“دخترک هیچ حرکتی نکرد.انگار وجود هیچ کس رادرکنارش احساس نمی کرد!گویی در عالمی دیگر می زیست.چمله اش را تکرار کرد.اماباز اتفاقی نیفتاد.انگار هجای هیچ حرفی به گوش دختر نمی رسید!این بارراهش راسدکرد.نتیجه داد،چشمان مخموروزیبای دخترک به صورتش دوخته شد وباز هیچ کلامی زده نشد.فقط یک تای ابروی دختر بالا رفت وسرش به علامت سوال چندبار تکان خورد.

 می شه چندلحظه وقتتون روبگیرم؟" دخترک بدون هیچ کلام دستش به داخل کیفش رفت،کاغذومدادی بیرون آوردونوشت:”فکرنمیکنم حالادیگه مایل باشید وقتتون رو به من بدید!“ودستش رابه روی گوش هایش گذاشت ولبخندی تلخ به لب آورد ورفت.

آن تکه کاغذ امادردستان جوان همچنان دیده می شد ونگاهش همچنان درپی قدم های دخترک بودودرذهنش سعی می کرد دنیایی بدون صدا را تجربه کند...

"تاحالا شده به جای اینکه به زمین وزمان گیربدیم ،بشینیم فکرکنیم چه چیزایی داریم که دیگرون ندارن؟یکی ازدوستان من ناشنواست.نمی شنوه واین یعنی نمی تونه حرف هم بزنه.هرجابره باید یکی ازدوستان حرفارو روی یک کاغذ بنویسه واون بخونه ویادداشت برداری کنه!هروقت اونو می بینم با خودم می گم خدایا شکرت به خاطر تمام اون چیزایی که به مادادی."

رویایی ترین روز زندگی ام

با مدادرنگی روز آمدنت را نقاشی می کنم وجاده های رفتنت را خط خطی!

کسی برای من نیست.بیا غلط های زندگی ام را به من بگو وزیراشتباهاتم را خط بکش.

بودنت مثل دریایی مرا در بر می گیرد.آنجا که تو هستی ،ماهی ها هم نمی توانند بیایند چه رسد به من............!!!

کدام صبح می آیی؟ کدام چمدان مال توست؟کدام دست تورا به من می رساند؟کدام روز مال من می شوی؟بیا که درد دلم را فقط تو می فهمی.

فراموشی

با قدم های من راه می رود

مردی که دستانش را               

در جیب بارانی اش جا گذاشته

وچشمانش را پشت قاب عینک

به هر کس می رسد             سر تکان می دهد.

وهر گاه با نام کوچک من صدایش می زنند

برمی گردد

وهمیشه پشت در،یادش می افتد

کلید را در جیب بارانی من جا گذاشته و مرا در خیابان!

هیچ دستمالی به یادگارنگذار

کمکم نامت از روی زخم هایم پاک می شود

روزی که آمدی فقط یک جرقه بود

وخیال کردی که وسعت آتش

به سمت زخم های من است

می دانستم  به یادت نمی ماند

که آتش شبیه یک بازی

روزی از روی زخم هایم می پرد

روزی که می روی

هیچ دستمالی به یادگار نگذار

زخم هایم می خواهند کمی زندگی کنند.