دنیای خیالی
  
 
 
اسفند 1384
ش ی د س چ پ ج
    1 2 3 4 5
6 7 8 9 10 11 12
13 14 15 16 17 18 19
20 21 22 23 24 25 26
27 28 29 30      
 
آرشیو
موضوع بندی
 
چهارشنبه 12 بهمن ماه سال 1384
کسی برای من نیست.اگر نه خطاب این همه بی مخاطبی نیست

با خود می گفتم صبر.روزی با دستانی پر از دوستی؛مهر؛عشق و زندگی به سویش خواهم رفت وان را در دستانش خواهم کاشت.می خواستم حیاتم را تقدیمش کنم که حیاطی دوباره به من بخشید.صداقت را در نگاهم ندید!شوق را در صدایم نخواند!اشتیاقم را نفهمید!ندانست که فقط در کنار او خندانم .چرا در مقابل  خطایم پارا در مسیر غروب گذاشت.رفت تا طلوعی دیگر در مقابل دیدگانم قد علم نکند!برایش سبزینه روزهای خوش بهاری رابه همراه می بردم.ولی تقدیر نخواست.نگذاشت و ان را به زردی روزهای سرد پاییز در آورد.می دانم گناهکارم ولی از او گلایه مندم که صداقت آمیخته با غرورم در هم شکست و نخواست بداند .بشنود.او آرزوهایم را به دست باد سپرد و مرا که با دستانی عاشق دوباره به سویش پرگشودم در بایابان تنهایی رها ساخت.بال هایم را شکست و مرا بدون هیچ پشتوانه در قلب بی کسی به خودم واگذاشت و اکنون در وادی تنهایی سرگردانم.گیج و گنگ در بیابان بی کسی به دور سراب وجودم می چرخم.می چرخم تااین اسیر راازاین زندان تن رها سازم.

می گردم ولی راه را نمی بابم.به نور نمی رسم.کلیدقفس تنهایی ام را نمی یابم وآن کلید تنها به دست.........

آیا روزی را خواهم دید که آرزوهای از دست رفته ام به سویم بال گشایند ومن آنها راباتمام وجود دربرکشم وسعادت را ببینم همان طور که آرزویش را دارم......................


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 24287


Powered by BlogSky.com

گرچه خرابم.ولی در ویرانه ام گنجی ست.گنجینه میراث عشق فرهاد.فریاد اودیس واحساس پاک ژولیت.احساس پابرهنه های دنیای زیبای زمین.احساس سرخوردگان از محبت من وتو وواماندگان قافله تجدد وتمدن.نگران کودک بی پناهی که دیشب در سرزمین من و تو به خاطر لقمه نانی بیدار مانده است.نگران دختر زیبا ومعصوم همسایه که به خاطر خواست من و تو به بیراهه رفته است.نگران زرد شدن درخت ها.خشکیدن گل ها.آلوده شدن آبها.هوای مادربزرگها.هوای خودمان و...........دلم می خواهد آرزوهایم را با شوق و اشک برسر در هر مسجد و صومعه ایی بنویسم.
ای آنکه در زندان بی عدالتی ها در بندی.ای آنکه در زندان وجدان خود محبوسی.ای زن.ای مرد.من تو را آزاد می خواهم.رها از ترس.رها از غم.
من تو را در اوج می خواهم...........عقاب عطش مرا به اوج آرزوهایم برده است.به یک دنیای خیالی!!!خیالاتی دورو درازوغیر قابل دسترس.
بمان تا برایت بگویم.از ثانیه های بی کسی ام.از بی نهایت دلتنگی هایم.از بیقراری دل بی تابم...از بغض بی صدای دلم.از سکوت هزار ساله واز غربت دلگیر نگاهم....این آخرین سطر دلتنگی ام را بخوان.

شناسنامه کامل من...